|
چقدر دوری از از خانه و کاشانه ی آدم سخته..مدتی که نبودم رفته بودم چین برای نمایشگاه صنعت ، صبح که میرفتم نمایشگاه بعدش که برمیگشتم هتل فقط جنازم میرسید و با صورت میرفتم تو بالشم و تا صبح هیچ چیز نمیفهمیدم ، البته قبلش اتفاقاتی رو که تو اون روز افتاده بود برای کامبیز مینوشتم و لباسش رو کلی بو میکردم ، آخه بهش گفتم یکی از لباسهاتو بهم بده که هر وقت دلم هواتو کرد بوش کنم ، اونم بهم داد و من تمام مدت گذاشته بودمش زیر بالشم چون اتاق پدرم با اتاقی که من توش بودم فرق داشت مطمئن بودم لباس کامبیز رو نمیبینه برای همین وقتی میرفتم بیرون لباسش رو تختم جا میموند
خلاصه از چین بگم که خیلی با اینجا فرق داره..یعنی خیلی قشنگ تر و بهتره و همه چیز رو برنامه پیش میره ، من اونجا حتی یه معتاد هم ندیدم.....حتی یه آدم بیکار هم ندیدم........باورتون میشه؟
روزهای آخری که اونجا بودم میخواستم برگردم ایران ولی تا برگشتم و هواپیما تو فرودگاه امام نشست حالم خراب شد......آدم با دیدن وضع فرودگاه بالا میاورد ، انقدر خلوت بود که پرنده هم پر نمیزد اما قبلش که تو فرودگاه امارات(دبی) بودیم تو هر دقیقه ۱-۲ تا هواپیما بلند میشد ، خلاصه که حالم خیلی گرفته شد.ولی خوب هیچ جا خونه ی خود آدم نمیشه اما به این نتیجه رسیدم اگه آم تو یه کشور دیگه خونه و کار داشته باشه خیلی بهتره که از اینجا بره...مخصوصا الان که کشورمون روز به روز داره آب میره(!) و هیچ بعید نیست که در آینده نزدیک کل کشورمون رو ب.ف.ر.و.ش.ن....وای من چقدر ترسوام( )
دلیل این که میگم خوشبختم اینه که با کامبیز خیلی احساس خوشحالی میکنم ، مطمئنم اونم همین حس رو داره .. آخه وقتی با همیم کلی میخندیم .. مثلا همین دیشب.... :
دیشت با کامبیز رفتیم بیرون ولی اون سرما خورده بود و یه کوچولو بیحال بود ولی کم کم سرحال آوردمش.. آخه کلی با هم شوخی کردیم و خندیدیم و اونم حالش خوب شد ..
دیشب کامبیز گفت بهتر نیست جای خرج و مخارج زندگی پولمون رو بدیم ۴-۵ تا سفر خارجی بریم؟
منم گفتم نخیر بهتر نیست .. دلت میخواد تا عمر دارم حسرت لباس عروس بمونه تو دلم؟
اونم گفت هرجور میلته اصلا عروسی میگیریم ، ولی سفر خارجی بهتر بوداااا
منم گفتم : بدبخت بیچاره که نیستیم ... هم عروسی میگیریم و هم میریم سفر خارجی .. تازه با این حرفات داری نشون میدی که دست و بالت خالیه اما گفته باشم تا پولدار نشدی زنت نمیشم ... تازه بابات باید بهمون بلیط هدیه کنه و بریم مسافرت ( آخه همیشه میگه بابات باید برای جهیزیه یخچال آنچنانی و تلوزیون و فرشهای گرون قیمت و ... بخره و کلی تو سر و کله هم میزنیم - البته این حرفها همش شوخیهههه)
خلاصه بعد از شام بزگشتم خونه با کلی خاطره ی خوببببب 
**راستی ترلان جون ۱۰۰ بار ایمیل فرستادم اما هربار برگشت میخوره..فکر کنم ایمیلت رو اشتباه برام گذاشتی..لطفا دوباره بفرست عزیزم**
داستان ما(۱۱)
چند روزی از تولد میگذشت و من و کامبیز دوباره مثل قبل با هم خوب و خوش بودیم.......روزها که مدرسه میرفتم همش به فکر کامبیز بودم که کی دوباره میبینمش ، درسم روز به روز بهتر از قبل میشد و حتی مدیر مدرسمون به من میگفت چطوری درسخون؟؟ گرچه قبلشم در س خون بودم اما چهارم میشدم اما اون موقع ها داشتم میشدم دوم-سوم و این خیلی برام خوشحال کننده بود چون درس رو خیلی دوست داشتم البته بیشتر برنامه نویسی رو دوست داشتم ولی بعضی دارسها واقعا خسته کننده بودن و من چرت زدن رو ترجیح میدادم .. 
***
هانیه چند وقتی بود با یه نفر به اسم "علیرضا" دوست شده بود و مدام از محسناتش تعریف میکرد ولی من میدونستم دوستیهای هانیه هیچوقت دوام نمیاره چون به یه دلیلی که نمیتونم بگم رابطش از هم میپاشید..
یه روز بعد از مدرسه من و مژگان داشتیم سوار سرویس میشدیم که یهو هانیه سوار ماشید علیرضا شد و بعد پیچیدن تو یه مجتمع بزرگ که سر کوچه ی مدرسمون بود ..... من و مژگان از نگرانی کم مونده بود گریمون بگیره ، سریع دویدیم رفتیم تو اون مجتمع تا ببینیم اونا کجا رفتم که یهو معلممون رو دیدیم که با یه نفر دیگه داره صحبت میکنه .. برای همین تو نرفتیم ، ولی مدام داخل رو نگاه میکردیم که معلممون بره و ما بریم دنبال هانیه..یه ربع گذشت اما اون نرفت که نرفت!!
رفتیم سوار سرویسمون شدیم و کلی نگران هانیه بودیم...
بعد از ظهر نزدیکهای ساعت ۴ بود که خواهر هانیه زنگ زد به من گفت از هانیه خبر نداری؟ منم راستش رو گفتم و اونم کلی نگران شد .. بنده خدا مادرش و خواهرش تند تند زنگ میزدن ببینن من خبر دارم یا نه منم میگفتم نه! خبری ندارم چون واقعا به جز همون موقع که هانیه رو دیدم هیچ خبر دیگه ای نداشتم.
ساعت ۶ بود که هانیه زنگ زد بهم و گفت که علیرضا چاقو گذاشته زیر گلوش و به زور بردتش خونشون و اینم از ترس رفته تو خونه و بعد علیرضا هلش داده رو زمین و نشسته رو دل هانیه و گفته : " فقط الان آوردمت خونه تا بدونی من قصد بدی از دوست با تو ندارم الانم میتونی بری!!!)
بهش گفتم: سریع برو خونه مامانتینا دارن دیوونه میشن از نگرانی......
اونم قطع کرد و رفت..
من عادت دارم هرچی میشه سریع به کامبیز گزارش میدم ، اون روزم تا هانیه قطع کرد سریع زنگ زدم به کامبیز و همه چیز رو گفتم و اونم شاخش در اومده بود و میگفت عجب نامردیه...
راستی یه چیز خیلی عجیب بود .. این حرفهایی که هانیه بهم زد حد اکثر در عرض ۱۵ دقیقه اتفاق افتاده ولی وقتی زنگ زد ساعت ۶ بود پس هانیه تا اون موقع کجا بود؟؟؟!!!
خلاصه اون روز هم گذشت و ما کلی هانیه رو نصیحت کردیم که چرا وقتی با یه پسر دوست میشه سریع بهش میگه که(***ببخشید نمیتونم بگم***) ... اونم هربار میگفت دفعه بعد نمیگم اما دفعه ی بعد هم حس رو راستیش گل میکرد و اون چیزی رو که نباید میگفت.. میگفت.
نمیدونم دقیقا چند روز از این ماجرا گذشته بود که بعد از مدرسه با کامبیز قرار داشتم ولی چون ماشینش رو فروخته بود مجبور بود بیاد جلوی خونمون و من هم با سرویس برم اونجا و بهد با هم بریم یه کم دور بزنیم (البته مامانم میدونست و من اجازه گرفته بودم)
اون روز هم بعد از مدرسه سوار سرویس شدیم ولییییی ، ولی " معین" (یه پسر آشغال و زشت که سه پیچ مژگان شده بود) اومد کنار سویسمون و داشت با مژگان حرف میزد ، منم خیلی تشنم بود، برای همین داد زدم به معین گفتم : یه بطری آب بخر بیار... اونم رفت و یع بطری آب خرید و کلی با بچه ها خندیدیم...!
وقتی از سرویس پیاده شدم(من زودتر از مژگان پیاده میشدم) معین با ماشینش جلوی پام وایساد و میخواست بهم بگه که مژگان رو راضی کنم تا باهاش دوست شه ولی یهو دیدم کامبیز از اون طرف خیابون دوید و اومد کوبید به ماشین معین ... معینم پیاده شد و با هم درگیر شدن..من هی میگفتم بس کنید ولی اونا ادامه دادن تا بالاخره معین به کامبیز گفت : بیا تو ماشین حرف بزنیم.. کامبیزم گفت باشه و پشتش رو کرد به معین.. ولی معین نامرد از پشت گردن کامبیز رو گرفت و میخواست بزنتش زمین اما هر کاری کرد نتونست .. بعد چد نفر اومدن و جداشون کردن ولی کامبیز خیلی خیلی عصبانی بود که اون از پشت گردن کامبیز رو گرفته و نامردی کرده و برای همین با مشت زد تو درخت و دستش کلی کبود شد ... ولی من اصلا ناراحت نبودم چون از دعوا متنفرم و اونم دعوا کرد و منم باهاش قهر بودم.. البته چرا دروغ بگم وقتی دستش رو دیدم خیلی ناراحت شدم و کلی دستش رو ناز کردم...کامبیز من رو رسوند خونه ولی قبلش گفت این پسره رو ول نمیکنم..حسابش رو میرسم و رفت...
فردای او روز زنگ زد به من و خیلی عصبانی بود..گفتم چی شده؟؟ گفت برای چی با معین حرف زدی و بهش گفتی برات آب بخره؟؟؟ منم رنگ و روم پرید گفتم: کی بهت گفت؟ گفت :خود معین،گفتم:اون رو از کجا پیدا کردی؟گفت: بگو برای چی بهش گفتی آب بخره؟ اگه تشنت بود چرا صبر نکردی تا برسی خودم برات آب بخرم؟ مگه تو از اون دخترا هستی که به هرکسی میگی برات آب بخره؟؟؟
دیگه چی داشتم بگم؟ فقط میگفتم ببخشید.. دیگه تکرار نمیشه......اونم مثل همیشه بعد از چند ساعت من رو میبخشید.
نمیدونم اگه خودم جای اون بودم چیکار میکردم ولی یا باهاش چند روز قهر میکردم و یا واسه همیشه ولش میکردم ولی اون همیشه من رو می بخشید چون میگفت : اگه نبخشمت چیکار کنم؟ من میخوام با هم ازدواج کنیم....نمیشه که ولت کنم و نبخشمت....،،منم کلی ذوق میکردم ولی هربار بعد از کارهای اشتباهم با خودم فکر میکردم و میگفتم دیگه نباید اذیتش کنم و باید مثل خودش به اصول دوستی پایبند باشم..
(نمیدونم اگه اون موقعها با کامبیز دوست نبودم چی میشد..همیشه خدا رو شکر میکنم که کامبیز رو سر راهم قرار داد و کامبیز باعث شد خیلی از شیطونیهام کم شه حتی طرز لباس پوشیدنم هم عوض شد..اون موقعها اگه با کس دیگه ای دوست میشم و ازم سو استفاده میکرد چیکار میکردم؟؟گفتم که من پر از شیطنتهای بچه گونه بودم ولی کامبیز کم کم من رو از اون حال و هوا بیرون کشید و بهم فهموند که حالا دیگه ما دوتا برای همیم و باید خیلی هواسمون به رفتارمون باشه و منم بعد از کلی سختی دادن به کامبیز شدم همونی که اون میخواست .
وقتی با دوستهام حرف میزنم اونا میگن با هرکی که دوست میشن بهشون پیشنهاد(؟) میده و اینها هم باهاشون به هم میزنن.. من خودم خیلی وقتها به کامبیز میگفتم: تو برای چی من رو بغل میکنی؟ دیگه نباید تا روز ازدواج همدیگرو بغل کنیم و اونم میگفت : اگه تو بخوای حتی بهت دست هم نمیدم .. و منم قبول میکردم ولی بعد از چند روز دوباره خودم.......
راستی یه دوست داشتم که خیلی چشمش شور بود و هروقت از رابطه ی من کامبیز سوال میکرد ، من میگفتم : رابطمون خیلی خوبه....ولی همون شب با هم دعوامون میشد ...بعدش دیگه تصمیم گرفتم هیچوقت بهش نگم با کامبیز خوبم...
من تو مدرسه دوستهای زیادی داشتم که هرکدومشون یه جوری درگیر عشق بودم..البته بعضیها درگیر شیطنت..بعضی ها عشق..بعضی ها درس.. بعضی ها(؟)...خلاصه کلاسمون همه نوع آدمی داشت و من الان وقتی یاد اون موقع ها میافتم میبینم خیلی موقعیتهای خطرناکی برامون پیش میومد ولی فقط خدا بود که تک تکمون رو نجات میداد........)
فکر کنم خیلی پست طولانی شد ، امیدوارم از خوندنش خسته نشید .
راستی از این وبلاگ هم دیدن کنید >>> دختر یخ زده
|