|
یه روز که کفری شده بود شروع کرد تمام کارهای بد من رو مو به مو برای من گفتن ... اون میگفت و منم آب میشدم .. طفلک رو خیلی اذیت کرده بودم ، بهم گفت تمام کارایی که کرده بودم رو توی یه کاغذ نوشته بوده به اضافه ی تمام احساس و فکری که موقع انجام دادن اون کارها بهش دست داده بود...البته سو تفاهم نشه که اون کارا یعنی چی...یکی از اون کارها این بود... :
یه روز هانیه قرار شد بیاد خونمون تا باهاش سخت افزار کار کنم ، بعد از تموم شدن درسهامون تصمیم گرفتیم با کامبیز بریم بیرون... کامبیز اومد دنبالمون و من و هانیه انقدر اذیتش کردیم که نگو .. بهش گفتیم باید بره پیش مامانش و من رو به مامانش نشون بده و اونم چیزی نمیگفت و من احمق اصلا نفهمیدم اون داره چه عذابی میکشه از دست ما ، خلاصه رفتیم جلوی درشون که گفتم نهههه بیابگردیم.. اونم داشت بر میگشت دوباره گفتم باید من رو به مامنت نشون بدی...خلاصه از اینجور بچه بازیاااا ، بیچاره کامبیز اصلا بروی خودش نمیاورد البته من داشتم باهاش شوخی میکردم و نمیدونستم اون انقدر داره عذاب میکشه اخه منم ۱۵-۱۶ سالم بیشتر نبود..خلاصه ما رو رسوند دم خونمون و رفت.
این یه نمونه ی کوچکش بود بود که براتون گفتم ۱۰۰۰تا بچه بازی دیگه هم در آورده بودم که کامبیز رو حسابی ناراحت و دلگیر کرده بودم بعد از ماجرای بابلا فهمیدم مامان کامبیز ما رو دیده و کامبیز هم کلی شرمنده شده بود.. ...................کامبیزم ببخشید..........
از این ماجرا چند روزی گذشته بود و یه روز با کامبیز دوتایی رفتیم چیتگر ، از ماشین پیاده شدیم و رفتیم یه جا نشستیم..چند دقیقه ای نگذشته بود که دیدم یه سرباز داره از لای دختا ما رو نگاه میکنه ، من با اشاره به کامبیز فهموندم که سرش رو به طرف سربازه برگردونه ، سربازه معلوم بود منتظره ما یه کاری کنیم تا اون سریع بیاد و ما رو ببره کلانتری اما من کامبیز هیچ کاری نکرده بودیم که بترسیم ، فقط نشسته بودیم و حرف میزدیم ، سربازه اومد جلو و ما رو باخودش به سمت ماشینمون برد و دیدیم اونجا یه نفر روی موتور نشسته که درجش رو نمیدوستم اما میگفتم جناب سروان... رفتیم جلو و سلام کردیم و مرده پرسید چه نسبتی داریم و کامبیز گفت : دختر خالمه و نامزدیم... ، من قلبم وایساده بود و میدونستم گندش در میآد ..
سروان ازمون پرسید این ماشینه برای شماست؟ کامبیز گفت : نه!
سروان : پس برای کیه؟
کامبیز: برای دوستمه رفته جایی الان بر میگرده..
سروان : دروغ نگووووووووو-------و داشت یه مشت حواله ی سینه ی کلمبیز میکرد که کامبیز جا خالی داد و اونم عصبانی تر شد و گفت :گوشیتو بده...
گوشی کامبیز رو گرفتن و گفتن زنگ بزن به بابات و کامبیزم زنگ زد...اما به دوست باباش ...
سروان داشت با دوست بابای کامبیز حرف میزد و ازش پرسید : کامبیز...رو میشناسید؟ اما نمی فهمیدیم که از اونطرف چی گفتن که گفت : آره ... بعد از این که قطع کرد رو به کامبیز گفت :
-تو که گفتی این ماشین تو نیست اما وقتی از بابات پرسیدم کامبیز... رو میشناسی گفت : همونی که پراید سفید داره؟!!!
من کامبیز قالب تهی کردیم که دوست باباش چقدر سریع ما رو لو داده و تازه ضایع شد که اونم بابای کامبیز نیست و خلاصه سروان گفت سوار شید بریم کلانتری..منم کلی گریه کردم و رفتم سوار ماشین شم و جالب اینجاست که خیلی پر روانه رفتم جلو نشستم که سروانه داد زد و گفت : برو عقب بشیننن
منم یهو جا خوردم و تازه فهمیدم چیکار کردم و سریع رفتم عقب نشستم و سربازه اومد جلو نشست...
خلاصه نامرد ما رو برد کلانتری چیتگر و زنگ زد به مامانم و مامانمم زنگ زد به بابام و کلی ضایع شدم....
منتظر مامانم بودم که سروان گفت نمیخواد بابات بیاد و من سریع به مامانم گفتم به بابام نگه اما کار از کار گذشته بود و مامانم گزارش داده بود...
تو این مدت من و کامبیز با ۱۰ متر فاصله ایستاده بودیم و وقتی موبایلشو لازم داشتم به سربازا میگفتم و اونا برام میگرفتن..خیلی خنده دار بود...اما کلی دلشوره داشتم که بابام فهمیده..نمیدونستم باید چیکار کنم ، ما خیلی بد شانس بودیم که گیر این سروان بد اخلاق نامرد افتاده بودیم ، آخه دوستای دیگم تا پلیس بهشون گیر میداد ولشون میکرد اما ما تو بد مخمصه ای افتاده بودیم..
خلاصه برای من آژانس گرفتن و من رفتم خونمون و بعد ازینکه رسیدم رفتم رو تختم و حسابی گریه کردم و از دست کامبیز حسابی بابت دروغهاش عصبانی بودم.. شاید اگه راستش رو میگفت ما رو نمیگرفتن ..
اون شب بابام اومد و من اصلا از اتاقم نیومدم بیرون و بابامم اصلا سراغی از من نگرفت .. صبحش رفتم یه دسته گل خیلی خوشگل برای بابام گرفتم تا شب بهش بدیم و وقتی که اومد رفتم تو بغلش و کلی معذرت خواهی کردم و اونم گفت : اگه ورشکست بشم ، یا عزیزترین کسم رو از دست بدم انقدری که این کارها کمرم رو میشکونه کمرم نمیشکنه................................................................................................................................
.....................................................................................................................خداااااااااااااااااااامن چقدر بد بودم.....من چقدر احمق بودم...خدایا باید چیکار میکردم؟!!!!!!!

بعد از اون روز دیگه با کامبیز حرف نزدم ، تصمیم گرفتم باهاش قهر کنم ، اما مگه ولم میکرد؟..زنگ میزد و عذرخواهی میکرد و اما من خیلی ناراحت بودم خلاصه کم کم نرم شدم و دوباره باهاش دوست شدم اما دیگه گفتم دروغ نگه و اونم قبول کرد.خلاصه روزهای سختی بود و مدرسه هم باز شده بود و من میرفتم مدرسه برای سال سوم دبیرستانتو همون هنرستان قبلی..جالبه که مدیرا و ناظما تصمیم گرفته بودن جای بچه ها رو عوض کنن با کلاس کامپیوتر دیگه مثلا نصفی از کلاس کامپیوتر ما بره تو کلاس اونا و همینطور نصفی از اونها بیان تو کلاس می..اما نذاشتیم..چون نه اونا اومدن و نه ما رفتیم و خلاصه شدیم دقیقا مثل پارسال اما یکی از بچه های کلاسمون از مدرسمون رفت چون موقع ثبت نام دعواش شده بو و اونا هم ثبت نامش نکردن و الان هم شنیدم که ازدواج کرده....
خلاصه باز هم به ترتیب پارسال یعنی من و هانیه تو یه میز و دلارام و مژگان پشت سرمون نشستیم..و معلم هامون هم به همون ترتیب بودن....
تو اون سال کامبیز هم مدام میرفت تبریز و برمیگشت پیشم و کلی میرفتیم بیرون اما خیلی مواظب بودیم و حتی جاهای خلوت هم به هیچ عنوان نمیرفتیم..اما چهارشنبه ها مثل پارسال بساط بچه ها براه بود و همگی قرار داشتیم پدرمون در میومد تا از در مدرسه بریم بیرون...........یه روز..............
|