تبليغاتX
...دو عاشق
...دو عاشق

عاشقانه های ما ...کاش میشد دنیا در عشق غرق میشد...
 
درباره وبلاگ

 

موضوعات

 





Powered by WebGozar

آخرين نوشته ها

 

پيوند ها

 

آرشيو مطالب

 

کد آهنگ

 



التماس دعا...
به همه شما دوستای گلم ایام محرم رو تسلیت میگم... تو این روزهای عزیز برای من و کامبیز هم دعا کنید ...

شب یلدای تک تکتون مبارک باشه و امیدوارم شب خوبی داشته باشید .... یادتون نره فال حافظ بگیرید!


88/09/30 توسط کامبیز و الهه



داستان ما(12)

کم کم همه داشتن از قضیه دوستی من و کامبیز بو میبردن ، اولین نفر تو خانواده ی کامبیزینا یکی از خاله هاش بود که استاد دانشگاهه و خیلی ادعای فلسفه و منطقش میشه و البته من این قضیه رو نقض نمیکنم... قرار شد یه روز به من زنگ بزنه و باهام صحبت کنه ( خودتون فکر کنید منه بیزبون و خجالتی ۱۵-۱۶ ساله که با پسر خواهرش دوستم قراره با یه زن ۳۳ ساله که استاد داشگاهه صحبت کنم و یکی نیست بگه من باید چی بگم؟؟؟ اصلا اون چی میخواد بگه؟؟؟) 

نزدیک ساعت ۳ ظهر کامبیز زنگ زد و گفت خالم پیشمه و میخواد باهات صحبت کنه..داشتم از استرس میمردم ولی گفتم باشه..با خالش شروع کردم به حرف زدن ، اصلا فکر سوالای رنگارنگ خالش یه لحظه هم ذهنم خطور نمیکرد..یکی از سوالاش این بود : تو کامبیز پیشرفت علمی هم برای همدیگه داشتید؟!! منم مونده بودم چی بگم ، به کل یادم رفته بود که این من بودم که به کامبیز گفتم درسش رو ادامه بده اما اون موقع ذهنم قفل شده بود و هیچ اطلاعاتی به ذهنم نمیرسید..مطمئنا خالش تو دلش گفت این دختره خیلی بچس خیلی هم اسکله! یه سوال دیگش این بود : وضع مالی شما با وضع مالی کامبیزینا در یه حده؟ من نمیتونستم دو ساعت توضیح بدم که بابام یه کارگاه داشته ولی کلی مسائل رنگارنگ پیش اومده و بابام ورشکست شده .. نمیتونستم بگم قبلا وضعمون خوب بوده اما حالا خونمونم اجاره ایه..گرچه من این چیزها رو هرگز عار نمیدونستم حتی اگه فقیر میشدیم و مطمئن بودم پدرم هیچوقت نا امید نمیشه و نشد به نظم هرکس جای پدرم بود سکته میکرد اما پدرم نه تنها خیلی خوب با این قضیه کنار اومد بلکه به ما هم امیدواری داد و ما اصلا احساس ناراحتی نکردیم..

 به خالش گفتم بله در یه حده(تو دلم گفتم بلکه هم پایین تر) اما اینطور نبود...اونا پولدار تر بودن ، من پولدار بودن رو تو خرج کردن و در آمد میدیدم اما همه تو خونه و مال و املاک میبینن..اون موقعی که با خالش حرف میزدم پدرم دوباره رو پاش وایساده بود و ما وضعمون دوباره خوب شده بود البته کامبیزینا ۲ تا بچه بودن و ما ۴ تا و پدر کامبیز هیچوقت ورشکست نشده بود و بایدم وضعشون بهتر از ما بود..خلاصه میخوام بگم حالم از سوالای خالش دگرگون() شده بود و دلم میخواست هرچه زودتر قطع کنه..باورتون نمیشه اگه بگم حتی یه کلمه دیگه از حرفهای خالش یادم نمونده میدونید چرا؟ چون حتی به اندازه ی یه بند انگشت واسم مهم نبود چون هنوز اوایل دوستی من و کامبیز بود و هنوز هیچی معلوم نبود پس خالشم واسم مهم نبود( دوستای گلم ، احساس میکنم از خاله ی کامبیز یه جوری نوشتم که شما فکر میکنید خالش بد بوده اما اینطور نیست خالش خوبه اما این طرز نوشتن به خاطر اینه که من از خاله های پسرا خوشم نمیاد یا بهتر بگم بدم میاد چون احساس میکنن جای مادر اون پسر هستن و خودشون رو خیلی دست بالا میگیرن..حتی تو عروسی اون پسر طوری رفتار میکنن انگار خواهر عروسن..خلاصه بدم میاد دیگه!!! )

بعد از اینکه قطع کردیم خالش با کامبیز صحبت کرده بود و کامبیزم همه رو بهم گفت اما به خدا حتی یه کلمشم یادم نیست...اخه شما جای من بودید اون حرفای قلنبه سلنبه رو یادتون میموند؟؟

من حتی با خواهر کامبیزم صحبت نکرده بودم حالا خالش....

من از اول دوستیم با کامبیز و تا الان که به نظر خودم ۱۰۰٪ مال همیم(البته هرچی خدا بخواد که امیدوارم بخواد) حتی یه بارم به ذهنم مخالفت خانواده ی کامبیزینا خطور نکرده و نخواهد کرد به این قضیه ایمان قلبی دارم نمیدونم چرا...شاید چون از هر لحاظ به هم میایم..اینو همه میگن! و خیلی خوشحالم به خاطر همین مسئله.

بگذریم...!

خانواده ی کامبیزینا قرار بود برن مسافرت و رفتن ولی کامبیز موند..فرداش بعد از مدرسه اومد دنبالم و تو راه حرف این شد که الان غذا چی میخوره و اونم گفت از بیرون میخره ، بهش گفتم امروز میخوام بیام خونتون برات غذا بزم(میدونم ۹۰٪ شما میگید من نباید بهش اعتماد میکردم اما نمیدونم چطور بگم که عین یه آدم محرم بهش اعتماد داشتم و دارم) ، خلاصه برای اولین بار پام رو توی یه خونه خالی همراه با یه پسر که دوستم داره و احتمال هرکاری هست گذاشتم..قرار شد من برنج بذارم و کامبیز بره کباب بگیره ، وقتی رسیدم فقط روسریم رو در آوردم و با مانتو و شلوارم همه کارها رو کردم و برنجم گذاشتم البته تهش سوخت  ، کامبیزم رفت کباب گرفت و با هم خوردیم، خیلی خوش گذشت مثل زن و شوهرها با هم زندگی کردیم اون چند ساعت رو بدون اینکه حتی..........(!)... گفتم که از خودم به کامبیز بیشتر اعتماد داشتم.

اون روز وقت نکردم ظرفهای ناهار رو بشورم آخه داشت دیرم میشد و باید زودتر میرسیدم خونه .. نگو کامبیز تنبل هم ظرفهارو نشسته..فردای اون روز مامانشینا اومدن و ظرفها همونطور کثیف بود.. فقط خدا روشکر تو یه ظرف غذا خورده بودیم و مامانشینا شک نکردن اما همون شبی که مامانشینا برگشتن مامان کامبیز و دوست کامبیز و رضا(دوست کامبیزه که وقتی مامانشینا مسافرت بودن شبها پیشش میموند)داشتن با هم حرف میزدن که مامان کامبیز میگه ته برنجی که کابیز گذاشته سوخته بود و رضا میگه کامبیز؟؟؟کامبیز که بلد نیست بذاره(به خیال خودش داشته شوخی میکرده) همون موقع من به کامبیز زنگ میزنم و رضا میگه...بله....خودشون تماس گرفتن...همونیکه ته برنج رو سوزونده و کامبیز هم قرمز میشه و بیچاره کلی میترسه اما مامانش نمیفهمه و کار رضا رو واقعا شوخی تلاقی میکنه!ولی مشکوک هم میشه...

مدرسه که رفتم برای دوستای صمیمیم تعریف کردم همه چیز رو اما باورشون نمیشد که من تو خونه کامبیزینا کاری نکردم ... منم کلی فحششون دادم و تو سر و کله هم زدیم....الان که فکر میکنم میبینم جای اینکه به من شک کنن باید به هانیه شک میکردن که.........

ادامه تو قسمت بعد...


بیخیال اون موقع!

الان رو عشقه! دیروز رفتم دانشگاه ساعت ۸-۱۰:۳۰ کلاس ریاضی۱ داشتم که اصلا هم بلد نیستم و نمیتونم پاسش کنم بدبختانه...صبحش قرار شد مریم (دوستم) با ماشین مامانش بیاد دم خونمون و با هم بریم دانشگاه البته با دوتا ماشین ( منم ماشین بابام رو ببرم) ، تو راه کلی کورس گذاشتیم و آخرشم اون اول شد آخه تو راه همش اتوبوس و کامیون و وانت و مینی بوس هست مگه میشه از لاشون سبقت بگیری...؟؟؟!! نزدیکهای دانشگاه هرچی فحش بود نثار راننده کامیونهای بیچاره ای که راه خودشون رو میرفتن کردم(خدا ببخشه!)

بعد از دانشگاه رفتم پیش آقا کامبیز و رفتیم خرید آخه میخواستم کفش بخرم.ناهار رفتیم کبابی(جاتون خالی) و کامبیز بیچاره(دور از جون) هم سوالای من رو جواب میداد ، آخه لازم بود بعد از سالها کمی در مورد احتمال مخالفت مادرش و پدرش صحبت کنیم که همونطور که خودم ایمان داشتم این احتمال منتفی بود!

تا ساعت ۶ بیرون بودیم و راستیییییییییییییییی یادم افتاد کامبیز رفت واکسن سربازیش رو زد..آخه میخواد بره سربازی و تصمیمش جدیه ، ۲ ماه آموزشیش رو کلا نمیبینمش خیلی برام سخته آخه ما تو هفته ۳-۴ بار همدیگرو برای ۳-۴ ساعت میبینیم حالا چطوری ۲ ماه تموم بشینم خونه و کامبیز رو نبینم؟ اصلا مگه میشه؟ محاله!!! من فکر کنم افسردگی بگیرم تا اون بخواد ۲ ماه آموزشیش رو تموم کنه ولی خوشبختانه پارتی دارن و بعد از ۲ ماه آموزشیش تهران میمونه و بعد از ظهرها میتونیم همدیگرو ببینیم.به خدا خیلی ناراحتم........

ساعت ۶ کامبیز من رو رسوند دم خونه و هرچی گفتم من ماشین بابام دستمه راحت برمیگردم بذار برسونمت نذاشت! آخه خدا این چقدر ماهه؟؟؟ قربون بزرگیت برم من تو چقدر مهربونی خدا جون...یعنی من واقعا لیاقت این همه خوشبختی رو دارم؟؟؟


سعی میکنم زود آپ کنم...خیلی دوستتون دارم

پ.ن : لطفا این ۲ آهنگ رو که خوانندش آقا مهرداد عزیزه دتنلود کنید...بسیار بسیار زیبا هستن....

۱.برای دانلود عکسشون اینجا کلیک کنید

۲.برای دانلود آهنگ رقیب اینجا کلیک کنید

۳.برای دانلود آهنگ جدید خاطره اینجا کلیک کنید


88/09/25 توسط کامبیز و الهه



من خوشبختم...نه ، ببخشید..ما خوشبختیم - داستان ما(11)

چقدر دوری از از خانه و کاشانه ی آدم سخته..مدتی که نبودم رفته بودم چین برای نمایشگاه صنعت ، صبح که میرفتم نمایشگاه بعدش که برمیگشتم هتل فقط جنازم میرسید و با صورت میرفتم تو بالشم و تا صبح هیچ چیز نمیفهمیدم ، البته قبلش اتفاقاتی رو که تو اون روز افتاده بود برای کامبیز مینوشتم و لباسش رو کلی بو میکردم ، آخه بهش گفتم یکی از لباسهاتو بهم بده که هر وقت دلم هواتو کرد بوش کنم ، اونم بهم داد و من تمام مدت گذاشته بودمش زیر بالشم چون اتاق پدرم با اتاقی که من توش بودم فرق داشت مطمئن بودم لباس کامبیز رو نمیبینه برای همین وقتی میرفتم بیرون لباسش رو تختم جا میموند

خلاصه از چین بگم که خیلی با اینجا فرق داره..یعنی خیلی قشنگ تر و بهتره و همه چیز رو برنامه پیش میره ، من اونجا حتی یه معتاد هم ندیدم.....حتی یه آدم بیکار هم ندیدم........باورتون میشه؟

روزهای آخری که اونجا بودم میخواستم برگردم ایران ولی تا برگشتم و هواپیما تو فرودگاه امام نشست حالم خراب شد......آدم با دیدن وضع فرودگاه بالا میاورد ، انقدر خلوت بود که پرنده هم پر نمیزد اما قبلش که تو فرودگاه امارات(دبی) بودیم تو هر دقیقه ۱-۲ تا هواپیما بلند میشد ، خلاصه که حالم خیلی گرفته شد.ولی خوب هیچ جا خونه ی خود آدم نمیشه اما به این نتیجه رسیدم اگه آم تو یه کشور دیگه خونه و کار داشته باشه خیلی بهتره که از اینجا بره...مخصوصا الان که کشورمون روز به روز داره آب میره(!) و هیچ بعید نیست که در آینده نزدیک کل کشورمون رو ب.ف.ر.و.ش.ن....وای من چقدر ترسوام()

دلیل این که میگم خوشبختم اینه که با کامبیز خیلی احساس خوشحالی میکنم ، مطمئنم اونم همین حس رو داره .. آخه وقتی با همیم کلی میخندیم .. مثلا همین دیشب.... :

دیشت با کامبیز رفتیم بیرون ولی اون سرما خورده بود و یه کوچولو بیحال بود ولی کم کم سرحال آوردمش.. آخه کلی با هم شوخی کردیم و خندیدیم و اونم حالش خوب شد ..

دیشب کامبیز گفت بهتر نیست جای خرج و مخارج زندگی پولمون رو بدیم ۴-۵ تا سفر خارجی بریم؟

منم گفتم نخیر بهتر نیست .. دلت میخواد تا عمر دارم حسرت لباس عروس بمونه تو دلم؟

اونم گفت هرجور میلته اصلا عروسی میگیریم ، ولی سفر خارجی بهتر بوداااا

منم گفتم : بدبخت بیچاره که نیستیم ... هم عروسی میگیریم و هم میریم سفر خارجی .. تازه با این حرفات داری نشون میدی که دست و بالت خالیه اما گفته باشم تا پولدار نشدی زنت نمیشم ... تازه بابات باید بهمون بلیط هدیه کنه و بریم مسافرت ( آخه همیشه میگه بابات باید برای جهیزیه یخچال آنچنانی و تلوزیون و فرشهای گرون قیمت و ... بخره و کلی تو سر و کله هم میزنیم - البته این حرفها همش شوخیهههه)

خلاصه بعد از شام بزگشتم خونه با کلی خاطره ی خوببببب

**راستی ترلان جون ۱۰۰ بار ایمیل فرستادم اما هربار برگشت میخوره..فکر کنم ایمیلت رو اشتباه برام گذاشتی..لطفا دوباره بفرست عزیزم**

داستان ما(۱۱)

چند روزی از تولد میگذشت و من و کامبیز دوباره مثل قبل با هم خوب و خوش بودیم.......روزها که مدرسه میرفتم همش به فکر کامبیز بودم که کی دوباره میبینمش ، درسم روز به روز بهتر از قبل میشد و حتی مدیر مدرسمون به من میگفت چطوری درسخون؟؟ گرچه قبلشم در س خون بودم اما چهارم میشدم اما اون موقع ها داشتم میشدم دوم-سوم و این خیلی برام خوشحال کننده بود چون درس رو خیلی دوست داشتم البته بیشتر برنامه نویسی رو دوست داشتم ولی بعضی دارسها واقعا خسته کننده بودن و من چرت زدن رو ترجیح میدادم ..

***

هانیه چند وقتی بود با یه نفر به اسم "علیرضا" دوست شده بود و مدام از محسناتش تعریف میکرد ولی من میدونستم دوستیهای هانیه هیچوقت دوام نمیاره چون به یه دلیلی که نمیتونم بگم رابطش از هم میپاشید..

یه روز بعد از مدرسه من و مژگان داشتیم سوار سرویس میشدیم که یهو هانیه سوار ماشید علیرضا شد و بعد پیچیدن تو یه مجتمع بزرگ که سر کوچه ی مدرسمون بود ..... من و مژگان از نگرانی کم مونده بود گریمون بگیره ، سریع دویدیم رفتیم تو اون مجتمع تا ببینیم اونا کجا رفتم که یهو معلممون رو دیدیم که با یه نفر دیگه داره صحبت میکنه .. برای همین تو نرفتیم ، ولی مدام داخل رو نگاه میکردیم که معلممون بره و ما بریم دنبال هانیه..یه ربع گذشت اما اون نرفت که نرفت!!

رفتیم سوار سرویسمون شدیم و کلی نگران هانیه بودیم...

بعد از ظهر نزدیکهای ساعت ۴ بود که خواهر هانیه زنگ زد به من گفت از هانیه خبر نداری؟ منم راستش رو گفتم و اونم کلی نگران شد .. بنده خدا مادرش و خواهرش تند تند زنگ میزدن ببینن من خبر دارم یا نه منم میگفتم نه! خبری ندارم چون واقعا به جز همون موقع که هانیه رو دیدم هیچ خبر دیگه ای نداشتم.

ساعت ۶ بود که هانیه زنگ زد بهم و گفت که علیرضا چاقو گذاشته زیر گلوش و به زور بردتش خونشون و اینم از ترس رفته تو خونه و بعد علیرضا هلش داده رو زمین و نشسته رو دل هانیه و گفته : " فقط الان آوردمت خونه تا بدونی من قصد بدی از دوست با تو ندارم الانم میتونی بری!!!)

بهش گفتم: سریع برو خونه مامانتینا دارن دیوونه میشن از نگرانی......

اونم قطع کرد و رفت..

من عادت دارم هرچی میشه سریع به کامبیز گزارش میدم ، اون روزم تا هانیه قطع کرد سریع زنگ زدم به کامبیز و همه چیز رو گفتم و اونم شاخش در اومده بود و میگفت عجب نامردیه...

راستی یه چیز خیلی عجیب بود .. این حرفهایی که هانیه بهم زد حد اکثر در عرض ۱۵ دقیقه اتفاق افتاده ولی وقتی زنگ زد ساعت ۶ بود پس هانیه تا اون موقع کجا بود؟؟؟!!!

خلاصه اون روز هم گذشت و ما کلی هانیه رو نصیحت کردیم که چرا وقتی با یه پسر دوست میشه سریع بهش میگه که(***ببخشید نمیتونم بگم***) ... اونم هربار میگفت دفعه بعد نمیگم اما دفعه ی بعد هم حس رو راستیش گل میکرد و اون چیزی رو که نباید میگفت.. میگفت.

نمیدونم دقیقا چند روز از این ماجرا گذشته بود که بعد از مدرسه با کامبیز قرار داشتم ولی چون ماشینش رو فروخته بود مجبور بود بیاد جلوی خونمون و من هم با سرویس برم اونجا و بهد با هم بریم یه کم دور بزنیم (البته مامانم میدونست و من اجازه گرفته بودم)

اون روز هم بعد از مدرسه سوار سرویس شدیم ولییییی ، ولی " معین" (یه پسر آشغال و زشت که سه پیچ مژگان شده بود) اومد کنار سویسمون و داشت با مژگان حرف میزد ، منم خیلی تشنم بود، برای همین داد زدم به معین گفتم : یه بطری آب بخر بیار... اونم رفت و یع بطری آب خرید و کلی با بچه ها خندیدیم...!

وقتی از سرویس پیاده شدم(من زودتر از مژگان پیاده میشدم) معین با ماشینش جلوی پام وایساد و میخواست بهم بگه که مژگان رو راضی کنم تا باهاش دوست شه ولی یهو دیدم کامبیز از اون طرف خیابون دوید و اومد کوبید به ماشین معین ... معینم پیاده شد و با هم درگیر شدن..من هی میگفتم بس کنید ولی اونا ادامه دادن تا بالاخره معین به کامبیز گفت : بیا تو ماشین حرف بزنیم.. کامبیزم گفت باشه و پشتش رو کرد به معین.. ولی معین نامرد از پشت گردن کامبیز رو گرفت و میخواست بزنتش زمین اما هر کاری کرد نتونست .. بعد چد نفر اومدن و جداشون کردن ولی کامبیز خیلی خیلی عصبانی بود که اون از پشت گردن کامبیز رو گرفته و نامردی کرده و برای همین با مشت زد تو درخت و دستش کلی کبود شد ... ولی من اصلا ناراحت نبودم چون از دعوا متنفرم و اونم دعوا کرد و منم باهاش قهر بودم.. البته چرا دروغ بگم وقتی دستش رو دیدم خیلی ناراحت شدم و کلی دستش رو ناز کردم...کامبیز من رو رسوند خونه ولی قبلش گفت این پسره رو ول نمیکنم..حسابش رو میرسم و رفت...

فردای او روز زنگ زد به من و خیلی عصبانی بود..گفتم چی شده؟؟ گفت برای چی با معین حرف زدی و بهش گفتی برات آب بخره؟؟؟ منم رنگ و روم پرید گفتم: کی بهت گفت؟ گفت :خود معین،گفتم:اون رو از کجا پیدا کردی؟گفت: بگو برای چی بهش گفتی آب بخره؟ اگه تشنت بود چرا صبر نکردی تا برسی خودم برات آب بخرم؟ مگه تو از اون دخترا هستی که به هرکسی میگی برات آب بخره؟؟؟

دیگه چی داشتم بگم؟ فقط میگفتم ببخشید.. دیگه تکرار نمیشه......اونم مثل همیشه بعد از چند ساعت من رو میبخشید.

نمیدونم اگه خودم جای اون بودم چیکار میکردم ولی یا باهاش چند روز قهر میکردم و یا واسه همیشه ولش میکردم ولی اون همیشه من رو می بخشید چون میگفت : اگه نبخشمت چیکار کنم؟ من میخوام با هم ازدواج کنیم....نمیشه که ولت کنم و نبخشمت....،،منم کلی ذوق میکردم ولی هربار بعد از کارهای اشتباهم با خودم فکر میکردم و میگفتم دیگه نباید اذیتش کنم و باید مثل خودش به اصول دوستی پایبند باشم..

(نمیدونم اگه اون موقعها با کامبیز دوست نبودم چی میشد..همیشه خدا رو شکر میکنم که کامبیز رو سر راهم قرار داد و کامبیز باعث شد خیلی از شیطونیهام کم شه حتی طرز لباس پوشیدنم هم عوض شد..اون موقعها اگه با کس دیگه ای دوست میشم و ازم سو استفاده میکرد چیکار میکردم؟؟گفتم که من پر از شیطنتهای بچه گونه بودم ولی کامبیز کم کم من رو از اون حال و هوا بیرون کشید و بهم فهموند که حالا دیگه ما دوتا برای همیم و باید خیلی هواسمون به رفتارمون باشه و منم بعد از کلی سختی دادن به کامبیز شدم همونی که اون میخواست .

وقتی با دوستهام حرف میزنم اونا میگن با هرکی که دوست میشن بهشون پیشنهاد(؟) میده و اینها هم باهاشون به هم میزنن.. من خودم خیلی وقتها به کامبیز میگفتم: تو برای چی من رو بغل میکنی؟ دیگه نباید تا روز ازدواج همدیگرو بغل کنیم و اونم میگفت : اگه تو بخوای حتی بهت دست هم نمیدم .. و منم قبول میکردم ولی بعد از چند روز دوباره خودم.......

راستی یه دوست داشتم که خیلی چشمش شور بود و هروقت از رابطه ی من کامبیز سوال میکرد ، من میگفتم : رابطمون خیلی خوبه....ولی همون شب با هم دعوامون میشد...بعدش دیگه تصمیم گرفتم هیچوقت بهش نگم با کامبیز خوبم...

من تو مدرسه دوستهای زیادی داشتم که هرکدومشون یه جوری درگیر عشق بودم..البته بعضیها درگیر شیطنت..بعضی ها عشق..بعضی ها درس.. بعضی ها(؟)...خلاصه کلاسمون همه نوع آدمی داشت و من الان وقتی یاد اون موقع ها میافتم میبینم خیلی موقعیتهای خطرناکی برامون پیش میومد ولی فقط خدا بود که تک تکمون رو نجات میداد........)

فکر کنم خیلی پست طولانی شد ، امیدوارم از خوندنش خسته نشید.

راستی از این وبلاگ هم دیدن کنید >>> دختر یخ زده


88/08/18 توسط کامبیز و الهه



خداحافظی از شما..وبلاگ و کامبیز
سلام

دارم میرم..........میرم یه جای خیلی دور.........دارم جدی میگم به خدا...

دارم میرم اما ۱۴-۱۵ روز دیگه برمیگردم..حالا حالاها نمیتونید از شرم خلاص شید

امیدوارم تو این ۱۴-۱۵ روز وبلاگ و کامبیز رو تنها نذارید ... سعی میکنم از اونجا وارد اینترنت شم و نظراتتون رو بخونم..

همتون رو دوست دارم و به خاطر اینکه تو  ۲-۳ ماه اخیر دیر دیر آپ کردم و دیر دیر سر زدم ازتون عذر خواهی میکنم.

 


88/07/29 توسط کامبیز و الهه



سه روز از زندگی من و کامبیز
روز اول : خبری که به اندازه ای که بد بود خوب هم بود...

این روزها به خاطر زیاد شدن ساعت کاری و همینطور زیاد شدن مشتریها تو دفتر مشاور املاک کامبیزینا کمتر میتونم با کامبیز حرف بزنم ، برای همین شبها ساعت 11:30 به بعد با هم کمی حرف میزنیم ...
اون شب هم طبق معمول با هم در حال صحبت کردن بودیم که کامبیز گفت یه خبر داره..!!!
پرسیدم چه خبری؟ گفت : دفتر چه گرفتم و به زودی میرم سربازی ............ شوکه شدم ........ وای که چه خبر بدی بود .. 1 سال و 5-6 ماه نمیتونستم باهاش یه راحتی حرف بزنم ، مخصوصا تو 2 ماه آموزشیش که معلوم هم نبود کجا بیافته و من 2 ماه تموم نمیتونستم ببینمش ...
با ناراحتی میگفتم : نمیذارم بریییییی ، باید بمونی پیشم ، دوست ندارم برییییی
اونم میگفت : اگه نذاری برم نمیتونیم به هم برسیم .. اگه الان برم سربازی 2سال جلو تریم ، پس بذار برم ، تازه دفترچه رو پست هم کردم ، دیگه راهی نیست من بیست و پنجم میرم سربازی..
گفتم : چیییییییییییییییی؟ بدون مشورت با من پست کردی؟!!! آره؟؟؟؟؟
گفت : آره ، حالا 25/7/88 میرم ...
دیگه نمیتونستم اشکهامو نگه دارم .. کامبیز تا فهمید گریه میکنم گفت : داری گریه میکنی؟ منم فقط صدای گریم در میومد...
کامبیز گفت : به خدا شوخی کردم .. قربونت برم گریه نکن....
 گفتم یعنی دفترچه نگرفتی؟ گفت : چرا ، اما من که بدون مشورت با تو پست نمیکنم عزیزم...
با خودم گفتم : حالا چی کار کنم ؟ ناراحت باشم یا خوشحال؟ بذارم بره یا نه؟؟؟

روز دوم : آیندم رو تباه دیدم...

ساعت نزدیکهای 8 شب بود که گفتم برم اینترنت یه سری بزنم .. مخصوصا میخواستم ببینم آقا بهنام
(دلشکسته سابق)
که دوستهاشون دلشون رو شکسته بودند الان وبلاگشون چه وضعیتی داره و اینکه آیا اسم وبلاگشون رو عوض کردن یا نه؟!!
در حین کار با اینترنت برادرم رو که 10 سالشه رو صدا کردم و گقتم بیاد براش یه سری عکس اسب سرچ کنم....
در حال گشت و گذارها بودم یادم افتاد کامبیز یه پروفایل تو یاهو ساخته...فضولیم گل کرد و گفتم برم پروفایلش رو ببینم ..
وارد پروفایلش که شدم یه سری پیغام دیدم که کامبیز به یه نفر به اسم الهه فرستاده بود.. رفتم تو پروفایل دختره ..
پیغامهای الهه به کامبیز و کامبیز به الهه رو خوندم...........................................!  **مردم**
نفسم بالا نمیومد...تو رمانهای مختلف وقتی میخوندم که مثلا دختره بعد از فهمیدن خیانت شوهرش همه چیز آوار شده ریخته رو سرش ، نمیتونستم یعنی چی؟ نمیتونستم درک کنم قالب تهی کردن .. نفس بالا نیومدن .. گیج شدن و غیره و غیره یعنی چی اما خودم داشتم همه ی اینها رو یکجا تجربه میکردم
برادرم پیشم بود و من برای اینکه مانیتور رو نیبینه لب تابم رو بغل کرده بودم و تند تند نفس میکشیدم .. نمیشد گریه کنم .. اگه گریه میکردم پیش خودم خورد میشدم .. همینطور اگه مامانم میفهمید گریه کردم تا نمیفهمید چرا ناراحتم ولم نمیگرد..برای همین تنها کارم ریختن مشکلم تو خودم بود همینطور با خودم میگفتم باید از کامبیز اول سوال کنم ....
نمیدونم چطور اون لحظات رو توضیح بدم .. یاد بوس هایی به دستم زده بود افتادم .. یاد عشق پاک خودم .. یاد محکم بغل کردنهاش یاد بوسهاش ........ اینکه انقدر عشقم به لجن کشیده شده بود دیوونم کرده بود ..آخرش به این نتیجه رسیدم : "من از اول تو چشمهای کثیفش مثل یه هرزه بودم ....................بازم مردم ....
چنگ انداختم به دکمه های لب تابم..دلم میخواست همه چیز تموم شه .. البته تا اینجای داستان من فقط مقداری از پیغامهاشون رو خونده بودم نه همشون رو ، الان که دارم مینویسم دارم گریه میکنم!!!!!!!!!!!!!!!
یه سری از پیغام هاشون این بود :
الهه : دلم برات تنگ شده
کامبیز : کیا آن می شی ؟
الهه : 6-7-8 ، چرا دیگه سر نمیزنی؟
کامبیز : چشم از این به بعد روزی 2 بار میـام بچه های شیطون چیکار میکنن؟
......
کامبیز : مسافرت بودم ، جات خالی کلی از شهرها رو گشتیم
الهه : پس خیلی خوش گذشته کثافت.!!
کامبیز: با بچه ها چه میکنی؟ اون موقع ها تو معلم ها رو اذیت میکردی اما حالا اونا دارن اذیت میکنن
......
الهه : شارژ نداشتم اما بعدا بهت زنگ میزنم
......
به اینجا که رسید قلبم به معنای واقعی داشت از دهنم در میومد ، شک ام به یقین تبدیل شده بود که اون دختره دوست دخترشه اما باز هم باید از خود کامبیز میپرسیدم ، از خودم متنفر بودم که به کامبیز اعتماد کرده بودم از اسمم متنفر بودم که دوست دختر کامبیز هم اسم من بود...
 آرزوهام ، آیندم ، خوشبختیم ، زندگیم ، عشقم ، احساسم همشون تو یه لحظه تباه شدن .. من دیگه خودم رو مرده فرض میکردم .. خیلی سخت بود ، خیلیییی......بعید میدونم تا جای من نباشید بتونید من رو درک کنید مگه اینکه خدای نکرده این تجربه رو قبلا پیدا کرده باشید.
**
گوشی رو برداشتم و شمارشو گرفتم .. شماره ای که واسم عزیز بود حالا دیگه بوی تعفن میداد .. از شانس بد من آنتن نمیداد .. نمیدونستم تا کی میتونم تحمل کنم تا گوشیش آنتن بده ، فکر میکردم به زودی سکته میکنم اما نکردم
بعد چند دقیقه دوباره گرفتم....آنتن داد..............
کامبیز : بله ؟
با فریاد گفتم : الو .. کارت دارم همین الان زنگ بزن خونمون ... و قطع کردم
از دفترشون زنگ زد :
کامبیز : چی شده؟؟؟
با صدای بلند گفتم : این الهه کیه تو پروفایلت؟هاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟
کامبیز : چرا داد میزنی؟ الان از بیرون زنگ میزنم..
30 ثانیه بعد زنگ زد و گفت : چی شده ؟ آروم توضیح بده
با صدای بلندم که حالا دیگه با گریم قاطی بود گفتم : الهه کیه ؟ همونی که تو پروفایلت برای همدیگه پیغام گذاشتید ؟
کامبیز به نفس نفس زدن افتاده بود گفت :الهه؟ به خدا یادم نیست ... اما یه دوستم یا اسم دختر اومده تو پروفایل تا اد لیستش زیاد شه...
هنوز داد میزدم و گریه میکردم گفتم : دروغ نگوووووو ، تو یه کدوم دوستت میگی چشم؟؟؟ کدوم دوستت به تو میگه دلم برات تنگ شده؟
کامبیز : بابا به خدا دوستم سعیده ، اصلا از دفتر زنگ میزنم به سعید و تلفون رو میزارم رو کنفرانس تا تو هم گوش کنی.. اونوقت باور میکنی.......
گفتم : باشه ، اما پس بچه ها کین ؟
گفت : سعید اخیرا تو یه مدرسه کار میکنه......
کامبیز زنگ زد به سعید اما از شانس من گوشیش خاموش بود .. شماره ی سعید رو ازش گرفتم
تا فردا که دوباره به سعید زنگ بزنی مدیون هرچی امام و پیغمبری اگه دست یه اون پروفایل آشغالت بزنی
گفت : یعنی چی؟ یعنی تو حرف منو باور نمیکنی؟
دودل بودم .. میدونستم کامبیز هیچوقت دروغ نمیگه .. اما کلی هم اعصابم راحت شده بود
کامبیز گفت : میخوای قسم بخورم ؟ به هرکی بگی قسم میخورم فردا میام تا جلوت قسم بخورم
منم قبول کردم و گفتم فردا از دانشگاه برگشتنی میام جلوی دفترتون..
بعد از اینکه این بحث تموم شد کامبیز گفت : دوست دارم الان بیام جلوی درتون تا یه لحظه نگام کنی ببینی رنگ و روم چقدر پریده و فشارم افتاده .. حالا هم قطع کن هم تو برو یه چیز بخور که حالت بده هم من..فقط اگه مطمئن بشی که اون دختره سعیده قبول میکنی که اشتباه کردی و بدون سوال کردم از من قضاوت کردی؟
منم گفتم آره! اما خودم میدونستم باید حرفهای تو رو هم بشنوم اما انقدر حالم بد بود که نتونستم
........خلاصه قطع کردیم و من یه دل سیر از خدا تشکر کردم
30 دقیقه بعدش زنگ زد
گفتم : من فردا میخوام با ماشین بابام برم .. راه شهربارم خوب نمیشناسم اما بابام برام کروکی کشیده ، میخوام یه بار دیگه کروکی رو با تو هم چک کنم که اگه چیزیش جا افتاده تو بگی
گفت : میخوای فردا باهات بیام ؟ وقتی رسوندمت برمیگردم
منم قبول کردم و قرار ما شد ساعت 7 صبح جلوی در کامبیزینا
راستی اینم بگم که کامبیز به خاطر اینکه قضیه سعید رو قبلا بهم نگفته بود کلی معذرت خواهی کرد...

روز سوم : همدم من ...

روز سوم امروز بود و من رفتم دنبال کامبیز و با هم رفتیم شهریار ... چقدر خوشحال بودم که کامبیز پیشمه .. دستم رو بوس میکرد و مدام دستهام رو تو دستهای مهربونش فشار میداد .. چقدر کیف میداد .. منم حواسم میرفت به اون و رانندگیم یادم میرفت ...
نزدیکهای دانشگاه فشارم افتاد و کامبیز بقیه راه رو رانندگی کرد و من سرم رو میذاشتم رو شونه هاش و اون موهامو بوس میکرد....وقتی رسیدیم دلم نمیخواست اون بره اما نمیشد که بمونه ، پس رفت ..
ساعت 6:30 کلاسام تموم شدن و من 7:30 رسیدم خونه ..
راستی اینم یادم رفت که به کامبیز بگم قسم بخوره!!! اما فردا حتما میگم .. به هر حال هرچقدرم که دوستش داشته باشم  و بهش اعتماد داشته باشم نباید ریسک کنم!
....

خداروشکر که کامبیز رو بهم داد..همینطور دوستهای خوبی مثل شماها..


88/07/21 توسط کامبیز و الهه



داستان ما (10)

سوگند به بودنت که هستم با تو         هستم ز تو کز عدم گسستم با تو



آهم که چو دیوار شد از سردی غم          با گرمی مهر که شکستم؟ با تو



بر قامت این ضریح پرنور وفا                      هر بیت غزل دخیل بستم با تو



چون پل ز دو ابروی تو در راه خیال             با گام دل از حادثه جستم با تو



در کام زمین چو قطره می رفتم و تو        جاری شدی آمدیّ و رستم با تو



با بوسه ی تو دوید اشکم به لبت        از گریه ببین که مست مستم با تو



فرشاد به هر کوچه ی قلب تو نوشت:    سوگند به بودنت که هستم با تو

این شعر رو شخصی به اسم فرشاد گفتن اما خیلی زیبا بود و به احساس من هم نزدیک بود برای همین انتخابش کردم ..  امیدوارم خوشتون اومده باشه

***

تو مدرسه یه معاون داشتیم که فامیلیش "امیری" بود و همه ی بچه ها ازش متنفر بودن چون چپ و راست به بچه ها گیر میداد و با بچه هایی هم که پولدار بودن کلی دوست میشد یکی از همین بچه ها دلارام بود ، امیری هیچوقت به دلارام گیر نمیداد چون مامان دلارام همیشه اون رو با ماشینش میروسند جایی که میخواست...ناگفته نمونه که امیری سال اولی که اومد مدرسه ماشین نداشت و آویزون این و اون میشد اما سال بعدش یه ماتیز خرید..

یه روز  چهارشنبه بود و زنگ آخر و معلم هم نداشتیم تصمیم گرفتم زودتر از همه از کلاس برم بیرون و برم تو حیاط تا زنگ بخوره ، وسایلهامو جمع کردم رفتم تو سالن که یهو امیری جلوم سبز شد ، بدون اینکه چیزی بگه دستش رو برد سمت جیبم و تا خواست موبایلمو از جیبم در آره دستش رو گرفتم (دو ماهی میشد که پدرم برام موبایل خریده بود) ، اونم دستش رو با شدت بیشتر سمت جیبم برد اما دوباه دستش رو گرفتم و خلاصه شروع کردیم دعوا کردن ، مستخدم مدرسمون هم که دید اون میخواد موبایلم رو بگیره و منم بهش نمیدم اومد سمتم و دوتایی میخواست به زور از دستم درش بیارن اما نمیتونستن ، من از سوم راهنمایی میرفتم کلاس کاراته و  فکر کنم برای همین نمیتونستن ازم بگیرن ، اون دوتا هی داد میزدن که موبایلتو بده ه ه منم میگفتم ولم کنید خودم میدم ، اما اونا ولم نمیکردن و مثل کنه از همه جام چسبیده بودن ، خلاصه به هر بد بختی بود محکم هولشون دادم عقب و داد زدم گفتم : بگیررررررررررر ، اونم که عصبانی بود محکم از دستم کشید گفت : وقتی نمره انضباطت رو کم کردم میفهمی ، منم گفتم : برو بابا .....

خوشبختانه اون روز آرایش نداشتم وگرنه کلی گیر میداد ، مانتو و شلوارم رو تکوندم و رفتم حیاط و کفشهامو با آب پاک کردم ، انقدر پاشون رو گذاشته بودن رو کفشم  که کفش های سیاهم سفید شده بودن.

گریم گرفته بود و همینطوری که گریه میکردم رفتم از مدرسه بیرون و سوار سرویسم شدم  و اون روز با کامبیز نرفتم خدا رو شکر کار داشت و نمیتونست بیاد دنبالم  .. سرویسمون حرکت کرد و ما تا از خیابون اصلی مدرسه پیچیدیم دیدیم امیری ماشینش پنچر شده و پیاده شده و داره با خنده به لاستیک ماشینش نگاه میکنه ، منم که داشتم گریه میکردم وقتی دیدمش کلی دلم خنک شد و سرم رو از پنجره کردم بیرون و داد زدم : حقته ه ه ه ............... ، بچه ها هم داد میزدن میگفتن : هووووووووووووووو

خلاصه کلی دلم خنک شد و گریم به خنده تبدیل شد و بعدها هم فهمیدم پنچر شدن ماشینش زیر سر بچه های تربیت بدنی بوده . وقی رسیدم خونه جریان رو واسه کامبیز تعریف کردم و گفتم اصلا به گوشیم اس ام اس نده.. خودم هم مدام به گوشیم زنگ زدم تا شارژش تموم و خدا رو شکر زود شاژش تموم شد و اونا نتونستن گوشیمو بگردن .. البته چیزی داخلش نداشتم اما چند تا فیلم از بچه ها موقع حرف زدن با پسرها گرفته بودم .. (آخه کلاس ما تو طبقه دوم بود و پنجره هاش رو به پارک باز میشد و هم کلاسی هام میرفتن رو نیمکتهاشون و با داد و بیداد با پسرها حرف میزدن و منم تو همون موقع بود که ازشون فیلم گرفته بودم و اگه مدیرمون میدید پدر همه مون رو در میآورد -حتی گاهی اوقات پسرها از کودهایی که تو پارک بود پرت میکردن تو کلاسمون و بو ی گند کل مدرسه رو بر میداشت و ما کلی میخندیدیم..........)

از اون روز به بعد وقتی میرفتم مدرسه با دوستم یاسمن که شاگرد اول بود و میدونستم مدیرمون به خاطر اونم که شده موبایلم رو بهم میده میرفتم جلوی دفترش و اونم از خدا خواسته ما دوتا رو مینشوند از کم و کاستی های مدرسه میپرسید و ما هم کلی نظر و پیشنهاد میدادیم و بعد از کلی حرف زدن من موبایلم رو مطرح میکردم و اونم میگفت بذار یه هفته بگذره بعد .. اما میدونستم برای کسای دیگرو گرفته و چند ماه نگه داشته...سومین باری که رفتیم جلوی دفترش گفت فردا بیا بهت میدم اما من گفتم قول بده که میدی اونم با اکراه قول داد و منم با خوشحالی تا فردای اون روز دست از سرش برداشتم...فرداش موقع رفتن به خونه رفتم پیشش و گفتم: موبایلمو بده اما گفت فردا بیا و منم گفتم: شما قول داده بودیددد!! اینو که گفتم رفت و از توی کمدش موبایلم رو آورد و منم از خوشحالی میخواستم بال در بیارم اما وقتی موبایلم رو گرفتم قاب شیشه ایش شکسته بود .. تو صورت مدیرمون نگاه کردم و گفتم : این چرا شکسته؟! اونم گفت : خوب حتما از دست کسی افتاده... گفتم: اما این امانت بود.. اونم چیزی نگفت و منم با خودم فکر کردم که اگه بیشتر بخوام حرف بزنم پشیمون میشه و دوباره موبایلمو میگیره....

تا رسیدم خونه زنگ زدم به کامبیز و رفتیم بیرون و کلی خوش گذشت....جای همه خالی بود...

بعد از اون روز بازم موبایلم رو میبردم مدرسه اما خیلی دقت میکردم و خدا رو شکر کسی نمی فهمید.

نزدیک تولد دلارام بود و ما همگی تو جو تولدش بودیم و نمیدونستیم چی بپوشیم ، مخصوصا اینکه دلارام خاله ی شاهین رو هم دعوت کرده بود و ما نمیخواستیم هیچ جوری پیش خالش کم بیاریم گرچه خالش  نیومد ..بعد از کلی تعویض لباس آخر یه شلوار برمودا با یه تاب پشت گردنی انتخاب کردم ، شک داشتم به اینکه تولدش قاطیه یا نه اما خود دلارام میگفت که قاطی نیست و منم خیالم بابت لباسای بازی که پوشیده بودم راحت بود همچنین کامبیز اصلا دوست نداشت برم تولدی که قاطی باشه و مادر و پدرم هم همینطور...

شب تولد دلارام رسید و پدرم من رو تا در واحدشون رسوند ، همینکه از آسانسور پیاده شدیم یه پسره پشت در ایستاه بود و هرچی در میزد در رو باز نمیکردن چون ارکستر آورده بود و کلی شلوغ پلوغ بود .. پدرم همینکه پسره رو دید رو به من کرد و با سرش از پرسید این پسره کیه؟!! منم شونه هامو بالا انداختم .. یدفعه مادر دلارام در رو باز کرد و سلام احوال پرسی کردیم و من میخواستم برم تو خونه اما پدرم میخواست پدر دلارام رو هم ببینه برای همین منم پیشش موندم تا خیالش راحت باشه . تو دلم اعصابم خورد بود و میدونستم سر این تولد یه دعوای درست و حسابی با کامبیز دارم.. از پدرم خداحافظی کردم و رفتم تو خونه و دیدم ...... کلی مرد و پسر اون تو هستند و مستقیم رفتم تو اتاق .. دلارام اومد دنبالم و تا اومد تو اتاق کلی باهاش دعوا کردم که چرا به من دروغ گفته .. روم نمیشد با اون لباسها برم تو سالن از طرفی هم خیلی ضایع بود اگه با مانتو میرفتم ، خلاصه لباسهام رو عوض کردم و رفتم تو سالن و مستقیم رفتم پیش مژگان و خیلی معذب بودم ، مژگان هم از دست دلارام شاکی بود...

 

 

دوستهای دیگم هم اومدن و با هم کلی خندیدیم و وسطهای تولد کامبیز چند بار زنگ زد و وقتی فهمید مهمونی قاطیه با من دعوا کرد و منم وسط مهمونی با اون سر و صدا داشتم بهش میگفتم که من نمیدونستم مهمونی قاطیه..  بعد از تولد رفتم خونه و بعداز کلی اعصاب خوردی خوابم برد.. صبحش که رفتم مدرسه کلی با کامبیز جر و بحث کردم و آخر اون قبول کرد که تقصیر من نبوده اما میدونستم که خیلی خیلی ناراحته ... یکی از خوبی های کامبیز اینه که خیلی مودبه ، اون موقعها که دعوا میکردیم خیلی با ادب با من دعوا میکرد و من گاهی اوقات خندم میگرفت .. حتی الان که کلی از دوستیم گذشته به همدیگه حتی "بیشعور" هم نگفتیم و من از این بابت خیلی خوشحالم...خیلی وقتها شنیدم که میگن احترام بین زن و شوهر هیچ وقت نباید از بین بره و دوستی من و کامبیز هم همینطور بود حتی گاهی اوقات مودب تر از قبل با هم حرف میزدیم.

این وسط همه ی ما خیلی نگران هانیه که دم به دقیقه با یکی دوست میشد بودیم....................؟


این مدتی که حوصله ی آپ کردن نداشتم میدونم خیلی ها ازم دلخور شدن ، اما خواهش میکنم من روببخشید ، این بیحوصلگی رو به حساب اینکه با کامبیز مشکل دارم نذارید چون خدا رو شکر هیچ مشکلی ندارم ، فکر کنم این بی حوصلگی از یکنواختی زندگیم باشه...

از کامنتهای پر محبتتون خیلی خیلی ممنونم


88/06/30 توسط کامبیز و الهه



شعر دلارام برای شاهین..

دوستای گلم از تک تکتون عذر خواهی میگنم بخاطر شعری که قرار بود براتون از دلارام بذارم ، لطفا برید به ادامه ی مطلب برای عکس بعدی..

این مدتی که نبودم خیلی بی حوصله بودم و نتونستم بیام  حتی وقت نکردم بهتون بگم .. خلاصه بازم ببخشید

راستی تو آپ بعدی بهتون یه جایی رو معرفی میکنم که به نظرم هیچ جایی قشنگتر از اونجا نیست..

این همون شعر زیبای دلارامه البته اون آقا تپله که مداد دستشه رو خودم کشیدم...راستی ناگفته نمونه که دلارام از شاهین خیلی خوشش نمیومد و این شعر رو فقط واسه خنده گفته...

راستی عکسهای زیر کیفیتشون بالاست و ممکنه قالب وبلاگ کمی بهم بریزه و اگر هم کلا عکس باز نشد روش راست کلیک کنید و گزینه ی Show picture رو بزنید...از همتون ممنونم و امیدوارم بتونم رو لبهاتون لبخندی بنشونم...

 

عکس اول  که روی صفحه نوشته شده :

Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service



ادامه مطلب

88/05/31 توسط کامبیز و الهه



داستان ما(9)

یه روز که کفری شده بود شروع کرد تمام کارهای بد من رو مو به مو برای من گفتن ... اون میگفت و منم آب میشدم .. طفلک رو خیلی اذیت کرده بودم ، بهم گفت تمام کارایی که کرده بودم رو توی یه کاغذ نوشته بوده به اضافه ی تمام احساس و فکری که موقع انجام دادن اون کارها بهش دست داده بود...البته سو تفاهم نشه که اون کارا یعنی چی...یکی از اون کارها این بود... :

یه روز هانیه قرار شد بیاد خونمون تا باهاش سخت افزار کار کنم ، بعد از تموم شدن درسهامون تصمیم گرفتیم با کامبیز بریم بیرون... کامبیز اومد دنبالمون و من و هانیه انقدر اذیتش کردیم که نگو .. بهش گفتیم باید بره پیش مامانش و من رو به مامانش نشون بده و اونم چیزی نمیگفت و من احمق اصلا نفهمیدم اون داره چه عذابی میکشه از دست ما ، خلاصه رفتیم جلوی درشون که گفتم نهههه بیابگردیم.. اونم داشت بر میگشت دوباره گفتم باید من رو به مامنت نشون بدی...خلاصه از اینجور بچه بازیاااا ، بیچاره کامبیز اصلا بروی خودش نمیاورد البته من داشتم باهاش شوخی میکردم و نمیدونستم اون انقدر داره عذاب میکشه اخه منم ۱۵-۱۶ سالم بیشتر نبود..خلاصه ما رو رسوند دم خونمون و رفت.

این یه نمونه ی کوچکش بود بود که براتون گفتم ۱۰۰۰تا بچه بازی دیگه هم در آورده بودم که کامبیز رو حسابی ناراحت و دلگیر کرده بودم بعد از ماجرای بابلا فهمیدم مامان کامبیز ما رو دیده و کامبیز هم کلی شرمنده شده بود.....................کامبیزم ببخشید..........

از این ماجرا چند روزی گذشته بود و یه روز با کامبیز دوتایی رفتیم چیتگر ، از ماشین پیاده شدیم و رفتیم یه جا نشستیم..چند دقیقه ای نگذشته بود که دیدم یه سرباز داره از لای دختا ما رو نگاه میکنه ، من با اشاره به کامبیز فهموندم که سرش رو به طرف سربازه برگردونه ، سربازه معلوم بود منتظره ما یه کاری کنیم تا  اون سریع بیاد و ما رو ببره کلانتری اما من کامبیز هیچ کاری نکرده بودیم که بترسیم ، فقط نشسته بودیم و حرف میزدیم ، سربازه اومد جلو و ما رو باخودش به سمت ماشینمون برد و دیدیم اونجا یه نفر روی موتور نشسته که درجش رو نمیدوستم اما میگفتم جناب سروان... رفتیم جلو و سلام کردیم و مرده پرسید چه نسبتی داریم و کامبیز گفت : دختر خالمه و نامزدیم... ، من قلبم وایساده بود و میدونستم گندش در میآد ..

سروان ازمون پرسید این ماشینه برای شماست؟ کامبیز گفت : نه!

سروان : پس برای کیه؟

کامبیز: برای دوستمه رفته جایی الان بر میگرده..

سروان : دروغ نگووووووووو-------و داشت یه مشت حواله ی سینه ی کلمبیز میکرد که کامبیز جا خالی داد و اونم عصبانی تر شد و گفت :گوشیتو بده...

گوشی کامبیز رو گرفتن و گفتن زنگ بزن به بابات و کامبیزم زنگ زد...اما به دوست باباش...

سروان داشت با دوست بابای کامبیز حرف میزد و ازش پرسید : کامبیز...رو میشناسید؟ اما نمی فهمیدیم که از اونطرف چی گفتن که گفت : آره ... بعد از این که قطع کرد رو به کامبیز گفت :

-تو که گفتی این ماشین تو نیست اما وقتی از بابات پرسیدم کامبیز... رو میشناسی گفت : همونی که پراید سفید داره؟!!!

من  کامبیز قالب تهی کردیم که دوست باباش چقدر سریع ما رو لو داده و تازه ضایع شد که اونم بابای کامبیز نیست و خلاصه سروان گفت سوار شید بریم کلانتری..منم کلی گریه کردم و رفتم سوار ماشین شم و جالب اینجاست که خیلی پر روانه رفتم جلو نشستم که سروانه داد زد و گفت : برو عقب بشیننن

منم یهو جا خوردم و تازه فهمیدم چیکار کردم و سریع رفتم عقب نشستم و سربازه اومد جلو نشست...

خلاصه نامرد ما رو برد کلانتری چیتگر و زنگ زد به مامانم و مامانمم زنگ زد به بابام و کلی ضایع شدم....

منتظر مامانم بودم که سروان گفت نمیخواد بابات بیاد و من سریع به مامانم گفتم به بابام نگه اما کار از کار گذشته بود و مامانم گزارش داده بود...

تو این مدت من و کامبیز با ۱۰ متر فاصله ایستاده بودیم و وقتی موبایلشو لازم داشتم به سربازا میگفتم و اونا برام میگرفتن..خیلی خنده دار بود...اما کلی دلشوره داشتم که بابام فهمیده..نمیدونستم باید چیکار کنم ، ما خیلی بد شانس بودیم که گیر این سروان بد اخلاق نامرد افتاده بودیم ، آخه دوستای دیگم تا پلیس بهشون گیر میداد ولشون میکرد اما ما تو بد مخمصه ای افتاده بودیم..

خلاصه برای من آژانس گرفتن و من رفتم خونمون و بعد ازینکه رسیدم رفتم رو تختم و حسابی گریه کردم و از دست کامبیز حسابی بابت دروغهاش عصبانی بودم.. شاید اگه راستش رو میگفت ما رو نمیگرفتن   ..

اون شب بابام اومد و من اصلا از اتاقم نیومدم بیرون و بابامم اصلا سراغی از من نگرفت .. صبحش رفتم یه دسته گل خیلی خوشگل برای بابام گرفتم تا شب بهش بدیم و وقتی که اومد رفتم تو بغلش و کلی معذرت خواهی کردم و اونم گفت : اگه ورشکست بشم ، یا عزیزترین کسم رو از دست بدم انقدری که این کارها کمرم رو میشکونه کمرم نمیشکنه................................................................................................................................

.....................................................................................................................خداااااااااااااااااااامن چقدر بد بودم.....من چقدر احمق بودم...خدایا باید چیکار میکردم؟!!!!!!!

بعد از اون روز دیگه با کامبیز حرف نزدم ، تصمیم گرفتم باهاش قهر کنم ، اما مگه ولم میکرد؟..زنگ میزد و عذرخواهی میکرد و اما من خیلی ناراحت بودم خلاصه کم کم نرم شدم و دوباره باهاش دوست شدم اما دیگه گفتم دروغ نگه و اونم قبول کرد.خلاصه روزهای سختی بود و مدرسه هم باز شده بود و من میرفتم مدرسه برای سال سوم دبیرستانتو همون هنرستان قبلی..جالبه که مدیرا و ناظما تصمیم گرفته بودن جای بچه ها رو عوض کنن با کلاس کامپیوتر دیگه مثلا نصفی از کلاس کامپیوتر ما بره تو کلاس اونا و همینطور نصفی از اونها بیان تو کلاس می..اما نذاشتیم..چون نه اونا اومدن و نه ما رفتیم و خلاصه شدیم دقیقا مثل پارسال اما یکی از بچه های کلاسمون از مدرسمون رفت چون موقع ثبت نام دعواش شده بو و اونا هم ثبت نامش نکردن و الان هم شنیدم که ازدواج کرده....

خلاصه باز هم به ترتیب پارسال یعنی من و هانیه تو یه میز و دلارام و مژگان پشت سرمون نشستیم..و معلم هامون هم به همون ترتیب بودن....

تو اون سال کامبیز هم مدام میرفت تبریز و برمیگشت پیشم و کلی میرفتیم بیرون اما خیلی مواظب بودیم و حتی جاهای خلوت هم به هیچ عنوان نمیرفتیم..اما چهارشنبه ها مثل پارسال بساط بچه ها براه بود و همگی قرار داشتیم پدرمون در میومد تا از در مدرسه بریم بیرون...........یه روز..............


88/05/12 توسط کامبیز و الهه



تشکر

سلام به دوستای خیلی خیلی عزیزم که نظراتشون رو صادقانه برام میذارن...اما.......!!!!

اما آخه چرا قضیه رو انقدر جناییش کردید؟!!!!!! ترلان عزیز نظرش رو گفت و من هم نظر شما رو در مورد خودم پرسیدم .. ترلان کاری نکرده بخوام حلال کنم ، یعنی خودم رو در حد حلال کردن یا نکردن دیگرون نمیبینم...

ترلان جان خواهش میکنم اگه بازم به وبلاگ ما اومدی این مطالب رو خوندی نظرت رو عوض کن چون من صادقانه و از ته دلم میگم که نمیخوام حتی یکی از دوستام من و کامبیز رو ترک کنن... به خدا راست میگم ، حتی اگه اومدی و نظرم نذاشتی اشکال نداره اما به ما سر بزن..

راستش من فقط و فقط میخواستم نظر دیگرون رو بدونم که واقعا پاکم یا خیال میکنم پاکم ، چون برام این مساله خیلی مهمه و خیلی هم ازت تشکر میکنم که من رو یاد این مساله انداختی ، در ضمن همونطور که خودت متوجه شدی من متوجه منظور تو نشده بودم یعنی بد برداشت کرده بودم که تو منظورت اون موقع است نه الان که قصد ما ازدواجه ! 

به هرحال از تمام دوستای گلم تشکر میکنم به خصوص:

 هادی عزیز  که براش ناراحتی من مهم بوده و چون قلب خودش پاکه قلب من و ترلان رو هم پاک میبینه..(سو تفاهم نشه که قلب ترلان پاک نیست!)

از بهنام عزیز --- من با تک تک کلمات شما موافقم بهنام خان..برای گلتون برای من و بوستون برای کامبیز بسیار ممنونم

از مینا و صادق عزیز ، راستش من هم بغل کردن رو مثل شما سو استفاده نمیدونم ، حتی تو کتابهای روانشناسی دیدم که بغل کردن به معنی دوست داشتنه نه سو استفاده ...

از مریم عزیزم ---------مریم جان من نگفتم هیچ آدرس وبلاگی نمیذاره من گفتم هیچ آدرسی نمیذاره ، خودت میدونی که الان هر کسی حد اقل یه آدرس ایمیل داره چون آدم وقتی با اینترنت سر و کله میزنه حتی برای استفاده از خدمات سایتها باید ثبت نام کنه و آدرس ایمیل بذاره و اینم منطقی به نظر نمیاد که ترلان تو اینترنت فقط به وبلاگها سر میزنه! اما به هرحال من منظورم فقط به ترلان نبوده اگه نظرات پستهای قبلی رو بخونی متوجه منظورم میشی...راستی من این هفته خیلی کار داشتم اما این به این معنی نیست افتخار ندادم ، آخه من کیم که افتخار بدم؟!!!!دوستی با شما دوستای گلم بزرگترین افتخاره...مریم جون حتما بهت سر میزنم عزیزم

از زهرای عزیزم که قد من که دوستش دارم دوستم داره ، راستش زهرا جون من فکر نمیکنم خدا گناهی برای دو نفر که خیلی همدیگرو دوست دارن و همدیگرو از روی عشق بغل میکنن و قصدشون ازدواجه بنویسه ، خودت بهتر میدونی از بغل کردن ۲ یا ۳ ثانیه ای چیزی عاید آقایون نمیشه پس بغل کردن هوس نیست (البته این فقط نظر منه) اما کاملا با حرفت که گفتی هنر عشق نزدیک کردن دو نفر به معشوق اصلیه که خداست موافقم .. کامبیز هر چند وقت یکبار ۲ ساعت میشینه برای من توضیح میده که ما باید به خدا نزدیک شیم حتی یه بار بهم گفتیم : بیا هر کدوم از اون یکی چیزی بخواد و من گفتم : دلم میخواد وقتی اشتباهی میگنی مغرور نباشی و معذرت خواهی کنی اونم گفت : میخوام به خدا نزدیک بشی.................. پس امیدوارم عشق ما این هنر رو داشته باشه.. راستی برای توصیت به عاشقا هم هزاران بار ممنونتم

ترلان عزیزم که احساس کردم دلش شکسته اما بازم میگم ترلان جان ما دوتا رو تنها نذار و من به هیچ عنوان قصدم این نبوده...........


88/05/08 توسط کامبیز و الهه



شما بگید پاکم یا تا الان همش خیال بود؟
برای دوست عزیزم ترلان :

وقتی نظرت رو خوندم خیلی غمگین شدم .. نمیدونم شما بغل کردن عاشق و معشوق رو به چه حسابی گذاشتید .. نمیدونم شاید من پاک نیستم .. شاید شما راست میگید .. شاید وقتی یه نفر کسی و خیلی دوست داره نباید از روی علاقش بغلش کنه .. حتی برای عذر خواهی..

 

دستهام روی کلیدهای کیبورد میلرزه .. یه حس بدی پیدا کردم ، یه جور دلهرس ..شاید ، نمیدونم.

 

ترلان عزیزم مرسی یاد آوری کردی که اگه عشقم رو تو بغلم فشار بدم تا بگم چقدر دوستش دارم پاک نیستم .. مرسی که کامبیزم دیگه پاک نیست ، چون اونم وقتی میخواد عشقش رو بهم نشون بده و نمیدونه چطور بگه دوستم داره بقدری فشارم میده که نفسم بند میاد..

 

سرم خیلی درد میکنه..خداحافظ


پ.ن : کاش تو قسمت خصوصی نظرت رو برام مینوشتی تا یه وقت کامبیز فکر بدی که تا حالا نکرده بود نکنه.

پ.ن : ترلان عزیزم بدون نظرت برام مهم بوده که جواب دادم ، امیدوارم من و کامبیز رو فراموش نکنی و بازم پیشمون بیای.

پ.ن : نمیدونم چرا هرکسی اینجا میاد و کمی انتقاد میکنه یا یه نظری بر عکس من داره هیچ آدرسی نمیذاره...یعنی من انقدر ترسناکم؟!!!

پ.ن : واقعا از  شمادوستای گلم بخاطر نظرات و دلداریهاتون ممنونم .... نمیدونم چطور ازتون تشکر کنم ...عکس زیر تقدیم به شما.

 

Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service


88/05/05 توسط کامبیز و الهه



داستان ما(8)
خوشبختانه درسم خوب بود و اون سال معدلم هم خیلی خوب شد ، تو گوش کامبیز هم از اول میخوندم که بره دانشگاه و لیسانسش رو بگیره و اونم قبول کرد و روزی که جواب امتحانش رو داده بودن اومد دنبالم و رفتیم بیرون  

 

-کامبیز گفت: یه خبر دارم 

 

-چه خبری؟

 

یهو دستش رو کرد بغل صندلیش و یه روزنامه در آورد و گفت : دانشگاه قبول شدم!

 

منم خیلی خوشحال شدم اما ناراحت هم بودم آخه تبریز قبول شده بود و من دوست نداشتم بره و تنها بمونم ، اما چاره ای نداشتیم و کامبیز گفته بود هفته ۳-۴ روز برمیگرده تهران و میتونیم همدیگرو ببینیم

 

این بماند که چقدر شب ها ناراحت بودم و وقتی میرفت تبریز از دوریش گریه میکرم ، خیلی وابستش شده بودم ، یه روز دوستم دلارام اومد خونمون و قرار شد کامبیز و دوستش "شاهین" بیان دنبال ما دو تا و با هم بریم بیرون

 

با دلارام کلی بزک کردیم و آماده شدیم و اونا هم رسیدن و ما سوار شدیم رفتیم یه دور زدیم و دلارام و شاهین با هم دوست شدن اما نه دوستی مثل دوستی ما دوتا آخه هم دلارام دوست پسرای دیگه داشت هم شاهین البته اینا از روی بچگی بود چون هردوشون هم سن و متولد ۶۹ بودن اما الان دلارام با یکی دوسته که خیلی با هم جورن البته من زیاد باهاش حرف نمیزنم در واقع با هیچکس جز مژگان حرف نمیزنم و داستان این قطع ارتباط ها رو بعدا شرح میدم.

 

دلارام خیلی با مزه بود و شعرهای چرت و پرت میگفت یکیشم در مورد شاهین بود که فردا براتون اسکن میکنم میزارم اینجا ، خلاصه اون روزا خیلی میخندیدیم و هر کاری میکردیم که خوش بگذره.

 

تابستون بود و هوا گرم بود و کامبیز هر کاری میکرد من خنک نمیشدم ، بنده خدا همش کولر میزد اما من بازم میگفتم : گرممهههههههههه ، البته گاهی اوقاتم خالی میبستم آخه خیلی حال میداد هی نازمو میکشید .

 

یه شب که داشتیم از جایی برمیگشتیم یه ماشین پر دختر اومدن کنارمون و آدرس پرسیدن و چون نمیشد تو اون خیابون آروم راه رفت تا آدرس بدیم کامبیز بهشون گفت بیان بغل تا اون آدرس بده خلاصه کامبیز آدرس رو داد و و من بعد از رفت دخترها کلی عصبانی شدم که چرا این حرفو زد تا به اونا آدرس بده -اخه خیلی حسود بودم....-و خودم و کامبیز رو خیلی ناراحت کردم ، خلاصه کامبیز هی میگفت مگه چی میشه آدرس بدم . منم میگفتم تو نباید به دخترا آدرس بدی و دعواش میکردم ، وقتی رسیدیم جلوی خونمون دیدم کامبیز خیلی ناراحته دلم نیومد اونطوری ولش کنم و یهو بغل کردم و گفتم ببخشید عزیزم و اون شوکه شده بود آخه تا حالا همدیگرو بغل نکرده بودیم بعد از اینکه بغلش کردم از حجالت سریع پیاده شدم و رفتم خونمون و بعد از اون کامبیز دیگه حرف اون شب رو هم نزد...البته بعد از اون روز خیلی عذاب وجدان داشتم آخه اولین باری بود که با پسری چنین کاری میکردم گرچه بغل کردنم فقط ۲ ثانیه بود اما میدونستم کامبیز پسر سو استفاده گری نیست و الانم میگم که نیست ..

 

 

یه روز تصمیم گرفتیم بریم "سنگان" تو  جاده امام زاده داوود و وقتی رسیدیم از ماشین پیاده شدیم و رفتیم بگردیم یهو دیدیم دوتا گوش پشت یه دیواره وقتی رفتیم جلوتر دیدیم یه الاغه وایساده اونجا و انقدر خندیدیم که نگوووو... اما الاغه یهو دیوونه شد و افتاد دنبالمون و من از ترس همچین میدویدم که عشق مشق یادم رفته بود و کامبیز و ول کردم و فقط میدویدم که یهو الاغه بی خیال شد و ما هم کلی خندیدیم و رفتیم بگردیم - رفتیم یه جای سرسبز انتخاب کردیم و نشستیم و خودتون میدونید دیگه محیط سر سبز اطراف عشقمون رو بیشتر میکرد و من برای دومین بار بغلش کردم اما اون خیلی خجالتی بود و من همیشه بغلش میکردم البته اونم بغلم میکرد اما من اول بغلش میکردم ، کامبیز حتی دست هم بهم نمیزد تا خودم بهش دست ندم و من کلی کیف میکردم آخه بچه ها تو مدرسه میگفتن : پسری که یه دخترو واقعا بخواد بهش دست نمیزنه...

خیلی وقتها هر جا میرفتم کامبیز منو میرسوند حتی یه روز گرم حرف زدن بودیم که کامبیز ماشین جلوییش رو ندید و یهو ترمز کرد و من یکم به جلو متمایل شدم و کامبیز فکر کرد چیزیم شد و هی میگفت چیزی نشده؟ منم میگفتم نه ، و بعد از جند دقیقه دوباره میپرسیدددد و منم گفتم : به خدا چیزی نشده

 

خلاصه خیلی خوش میگذشت و منم هر جوردلم میخواست -یعنی گاهی بد اخلاق ، گاهی خوش اخلاق ، گاهی میزدم تو ذوقش و ...- با کامبیز رفتار میکردم و اون هیچی نمیگفت..اما یه روز


88/04/31 توسط کامبیز و الهه



عیدتان پاک باد

 اقرا باسم ربك الذي خلق...

بخوان!

ـ محمد درهراسي و هم آلود به اطراف نگريست! صدا دوباره گفت:‌بخوان!

ـ اين بار محمد بابيم و ترديد گفت: من خواندن نمي دانم.

صدا پاسخ داد:

ـ بخوان به نام پروردگارت كه بيافريد، آدمي را از لخته خوني آفريد، بخوان و پروردگار تو را ارجمندترين است، همو كه با قلم آموخت، و به آدمي آنچه را كه نمي دانست بياموخت.........

و او هر چه را كه فرشته وحي خوانده بود باز خواند.

ـ هنگامي كه از غار پايين مي آمد زير بار عظيم نبوت و خاتميت، به جذبه الوهي عشق بر خود مي لرزيد از اين رو وقتي به خانه رسيد به خديجه كه از دير آمدن او سخت دلواپس شده بود گفت:

ـ مرا بپوشان، احساس خستگي و سرما مي كنم!

 


88/04/29 توسط کامبیز و الهه



داستان ما(7)

تو راه شمال همش یاد کامبیز بودم و عکسی بهم داده بود رو تند تند نگاه میکردم...آهنگ ابی و قمیشی رو تو ماشین گوش میکردیم و بارون هم میاومد و خیلی لذت بخش بود ، مدام با خودم میگفتم کاش کامبیز پیشم نشسته بود ، اما فقط خیال بود ... پدرم همیشه عادت داره ساعت ۱۲-۱ شب راه بیافته تا تو راه بچه ها بخوابن و بتونه راحت رانندگی کنه و در ضمن رانندگی تو شب رو هم خیلی دوست داره و خوابش هم نمیگیره

نزدیکای صبح رسیدیم خونه خالم و رفتم حسابی تا نزدیکای ظهر خوابیدم اخه تو ماشین نتونستم بخوابم چون الهام و پویا(خواهر و برادر کوچیکم) دراز کشیده بودن و جا نبود من و المیرا(خواهر بزرگم) بخوابیم.

خالم دوتا دختر کوچولو و خوشگل داره و اسمهاشون مليکا و مليساس و خيلي با مزه و ريزه ميزه ان. خونه خالم انقدر خوشگل بود، يه خونه کوچيک با دو تا اتاق خواب و يه حياط که ديواراي کوتاه داشت و درش هم طوري بود که کوچه سر سبز با جاده سنگيش معلوم بود و چند تا پله ميخورد تا بري تو خونه و وسط حياط هم مرغ و جوجه بود..ته کوچه يه رودخونه پر آب داشت که اطرافش خيلي سرسبز بود و خيلي چيزهايي که تا حالا آدم نديده، ميشد اونجا ديد ،مثل حشره هاي عجيب غريب يا درختا و بوته هاي عجيب و غيره البته اونجا چون خيلي خلوت بود اجازه نداشتيم تنها بريم براي همين "علي" برادر شوهر خالم با ما مياومد واونجا رو بهمون نشون ميداد ، اون سال مادر بزرگم به همراه ۲ خاله مجردم اومدن شمال ، من سه تا خاله مجرد دارم که يکيش کوچيکه و ما باهاش نميپريم اما ۲ تا خاله ديگه دارم که يکيش متولد ۷۰ و اون يکي متولد ۶۷ و خواهر منم متولد ۶۸ و خودم هم که ۶۹  و براي همين خيلي با هم جوريم و از بچگي با هم بزرگ شديم از قضا علي آقا و مريم(خالم که متولد ۶۷) يه دل نه صد دل عاشق بودن و به هواي اينکه علي آقا ما رو ببره بگرديم اين دوتا هم با هم خلوت ميکردن و کلي حرفاي عاشقونه رد و بدل ميکردن و وقتي تو خونه بيکار بوديم با هم پاسور بازي ميکرديم و مريم و علي شرط بندی ميکردن و مريم هميشه ميبرد و علي براش چيزايي که شرط بندي کرده بودن ميخريد مثل عطر ، سي دي و ... ، خالمينا يه همسايه داشتن که اسمش داوود بود و از خواهر من(الميرا) خوشش مي اومد اما الميرا از اون متنفر بود و داوود هم هميشه نگاهاي عاشقانه ميکرد و الميرا حالش خراب ميشد..
خلاصه خیلی خوش گذشت اما اگه کامبیزمم بود بیشتر خوش میگذشت.

شبا تو حیاط آتیش درست میکردیم و سیب زمینی میذاشتیم زیر خاک و میخوردیم و گاهی هم چایی و .. میخوردیم ، اخیرا مریم و علی با هم دعواشون شده بود و قهر کرده بودن ، یه شب که کنار آتیش نشسته بودیم یهو "علی" با شلوار پاره و سر و صورت داغون اومد و رفت پشت خونه و ما ۴ تا سریع دویدیم دنبالش ببینیم چی شده و اون گفت : داشته موتور سواری میکرده که تصادف کرده و وقتی که راننده ماشینی که بهش زده بود پیاده شده بهش گفته : مستی؟؟ علی هم گفته بود : "آره ، آره من مستم از عشق مریم مستم" و وقتی اینو تعریف کرد کلی خندیدیم  ...در حال خنده بودیم که یهو پدرم پنجره پشت خونه رو باز کرد و ما ۴ تا رو با علی دید و خیلی تابلو شد و من برای اینکه تابلو نشه گفتم : "باباااااا ، علی تصادف کرده ، ما هم الات دیدیمش........ و پدرم هم چند تا سوال پرسید و بعد رفت.

از اون روز به بعد هروقت مریم رو میدیدیم اون جمله رو تکرار میکردیم و از خنده غش میکردیم..حتی الان که حدود ۴-۵ سال گذشته گاهی اوقات بهش میگیم و میخندیم

بعد از شمال رفتیم مشهد و بعد برگشتیم خونه و من با کامبیز رفتم بیرون و کلی خاطره تعریف کردیمو و کیف کردیم...نمیدونید چقدر دلم براش تنگ شده بود الانم که دارم مینویسم با اینکه دیروز با هم رفتیم بیرون اما دلم براش تنگ شده..

موقع امتحانا بود و خیلی خوش میگذشت ، آخه صبحها با کامبیز میرفتم مدرسه و تو راه ازم درسهامو میپرسید..اون موقعها اون خیلی تنبل بود و بهش گفته بودم ساعت ۷:۰۰ بیا دنبالم اما گاهی اوقات(البته اکثرا) خواب میموند و دیر میاومد و چون کوچه ما بن بست بود من میترسیدم پدرم هرلحظه بیاد و من رو سر کوچه ببینه که منتظر م و هنوز نرفتم مدرسه و کلی ضایع میشدم و کامبیز هم نامردی نمیکرد و هی خواب میموند


پ.ن : شنبه از شمال برگشتم اما تا امروز نمیتونستم بنویسم ، هم کارت اینترنتم تموم شده بود و هم سرم شلوغ بود..تو شمال یه سری عکس گرفتم و تو ادامه مطلب گذاشتم و خوشحال میشم ببینید و نظرتون رو در مورد نحوه ی عکس برداری هام بگید...



ادامه مطلب

88/04/22 توسط کامبیز و الهه



مجبورم...!!

با هزار تا غصه روی این دلم دارم میرم مسافرت ، اونم بدون کامبیز.........نمیخوام برم...نمیخوام...

به کامبیز گفتم من برم و تو بمونی تو این هوای کثیف؟؟!!! دوست ندارم برم...

اونم گفت : من هوای تو رو پیش خودم نگه میدارم تا برگردی.

تا شنبه نمیتونم آپ کنم ، تو شمال تا بخوام وارد اینترنت بشم همه میان پیشم ، پس تا شنبه خداحافظ...

هزار تا بوسه برای عشقم میفرستم تا تنها نمونه..دوست دارم

عکس عاشقانه

حسرت دیده بی تاب تو بیمارم کرد
آن نگاه نگرانت دل تبدار مرا خوابم کرد
بی جهت نیست که مست رخ زیبای تو ام
لب گلگون تو در دشت خزان آبم کرد
مستی ام جام نگاهی ز افق های تو بود
آه ،آن صورت مهتاب تو در خوابم کرد
شهر را از تب بیماری من جایی نیست
راه گم کرده به دنبال تو آواره و ویرانم گرد
اشکم از دیده به گرمای نفسهای تو بود
جام اندوه تو مر همره و همرام کرد


88/04/16 توسط کامبیز و الهه



روزتون مبارک

سلام به همه ی پدرها ، آقایون ، پسرها و کلا جنس مخالف...

روز همگیتون و همچنین ولادت حضرت علی(ع) رو تبریک میگم... 

یه تبریک مخصوص هم به پدر مهربون خودم و کامبیز ، عشق همیشگی خودم...

این شعر رو به همه ی پدرهای دنیا تقدیم میکنم:

پدر ای وجودم از تو قدرت و توان گرفته
ای که از دم نفسهات هستی من جان گرفته
پدر ای که از تو جاری خون زندگی تو رگهام
ای که از نور دو چشمت نور زندگی به چشمام
پدر امروز به پاهام دیگه نای رفتنی نیست
جز دریقی رو لبهام دیگه حرف گفتنی نیست
پدر ، پیچ و خم راهم نمیخوام بی راهه باشه
گل سرخ آرزوهام توی فکر غنچه باشه
پدر دست یاری تو اگه دستامو نگیره
کوره راه رفتن من مثل شبهام میشه تیره



88/04/15 توسط کامبیز و الهه



Blog Skin